غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
201
مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )
سپاس گفت . خليفه پرسيد : با آنكه مىدانستى كه اگر اجابت كنى صاحب آن همه نعمت خواهى شد و اگر سرباز زنى كشته مىشوى چه چيز تو را مانع آمد ؟ حُنَين گفت : دو چيز ، يكى دين و ديگر حرفه . اما دين ما را فرمان مىدهد با دشمنانمان نيز نيكى كنيم . پس دربارهء دوستان چه تصور كنى ؟ اما حرفه پزشكى ، نشان آن سود رسانيدن به همنوعان است و همه سعيش معالجهء آنان . از اين گذشته پزشكان سوگندهاى مغلّظ مىخورند كه به كس داروى كشنده ندهند . خليفه گفت : اين هر دو ، دو قانون جليلند . آنگاه فرمان داد خلعت و مال بياورند و خلعت به او در پوشانيد ، و آن اموال را به خانهاش حمل كردند . و در بهترين حال و با برترين جاه از نزد خليفه بيرون آمد . طيفورى « 513 » مسيحى كاتب ، بر حُنَين حسد مىبرد و با او دشمنى مىورزيد . روزى هر دو در خانهء يكى از مسيحيان بغداد گرد آمده بودند . در آنجا تصويرى از مسيح و شاگردانش به ديوار نصب شده بود و قنديلى در برابر آن مىسوخت . حُنَين به صاحب سراى گفت : چرا روغن را تباه مىكنى ؟ نه اين مسيح است و نه اينان شاگردان او ، اينان تصاويرى بيش نيستند . طيفورى گفت : اگر در خور اكرام نيستند بر آنها تف بينداز . حُنَين نيز تف انداخت . طيفورى شهادت نوشت و نزد متوكل آورد و از او خواست اجازت دهد تا بر طبق آيين مسيح در باب او حكم كنند . متوكل نزد جاثليق « 514 » و اسقفان كس فرستاد و از حكم چنين كسى پرسيد . گفتند بايد از مناصب محروم شود و زنارش را ببرند . و چنين كردند . حنين به خانه آمد و در همان شب ناگهان بمرد . گويند زهر خورده بود . حُنَين را دو پسر بود ، داود و اسحاق . اسحاق به خدمت ترجمه درآمد ، به آن همت گماشت و در آن استوار شد و زيبا ترجمه مىكرد . هر چند خود به فلسفه مايلتر بود . و داود طبيب عامه بود . حُنَين را خواهرزادهاى است به نام حبيش بن اعسم « 515 » كه يكى از مترجمان از يونانى و سريانى به عربى است . حنين او را بر ديگر شاگردان مقدم مىداشت و او را مىستود و از ترجمههايش خشنود بود . گويند يكى از خوشبختيهاى حنين مصاحبت اوست با حبيش ، زيرا بسيارى از كتب و رسائلى كه حبيش ترجمه كرده به حنين نسبت داده شده است . بسيارى از نادانان كتب قديمى را مىبينند كه مترجم آن حبيش است و ابلهانشان مىپندارند كه